گزارش صعود گروه کوهنوردی البرز پاچی به قله (( نروُ )) به ارتفاع 3600 متر در تاریخ 86/9/16
((159))
مسیر حرکت:ساری – قائمشهر – پل سفید – دودانگه – روستای سنگده – تلارسربن – دوراهی جنگل بانی.
به همراه حاج اسدالله خورشیدی ، عشقعلی قربانی ، عین الله طالبی ، مسعود ملک ، رضا طالبی ، حاج میلاد عباسی ، حسین واحدی و بنده کوچک ترین عضو گروه مهدی خورشیدی پاچی از میدان امام ساری به سمت روستای سنگده حرکت کردیم.
کمی بعد از روستای سنگده با وارد شدن به جاده ی خاکی که در سمت جنوب و رو به قله (نرو)بود تغییر مسیر دادیم . وبعد از نگهبانی به منطقه محافظت شده رسیدیم هنوز چند متری از نگهبانی دور نشده بودیم که گوی خود را در دنیایی دیگر احساس کردم ، دنیایی با درختانی صاف و سر به فلک کشیده و زمینی که به خاطر ریزش برگهای پائیزی نارنجی شده بود. از اینجا به بعد کم کم در کنارهای جاده تکه های کوچک برف ظاهر شدن و هرچه بیشتر می رفتیم جاده و کناره های آن بیشتر سفید پوش می شد تا جایی که یکی از ماشین ها به دلیل نداشتن زنجیر چرخ در کنار تلارسربن ( تفرجگاه ) از حرکت باز ایستاد و چهار نفر از همنوردان از آنجا تا دو راهی جنگل بانی که با تابلوی (برافروختن آتش در این مکان ممنوع است ) نشان گذاری شده بود پیاده طی مسیر کردن.
یا علی گفتیم و صعود آغاز شد
بعد از اینکه دیگر دوستان در ابتدای دو راهی به ما ملحق شدن همگی شروع به تجهیز کردن و آماده شدن خود کردیم. حاج اسدالله خورشیدی به همراه یکی از رانندگان ماشین به نام مشتعلی خورشیدی تصمیم گرفتن تا زمان برگشت ما در همان محل بمانند .در ساعت 9 صبح همۀ دوستان با ذکر صلوات و یاعلی گویان در صف صعود قرار گرفتن ( عشقعلی قربانی «سرپرست» ،حاج میلاد عباسی ، رضا طالبی ، حسین واحدی ، مسعود ملک ، عین الله طالبی و بنده کوچک ترین عضو گروه مهدی خورشیدی پاچی .
وارد جاده سمت چپی دوراهی شدیم و بعد از طی حدودآ 30 متر از مسیری پاکوپ که برف روی آن نشسته بود به سمت راست خارج از جاده و رو به جنوب تغییر مسیر دادیم و وارد جنگل شدیم و همانطور مسیر پاکوپی که از کنار جویی یخ زده می گذشت مسیر را طی می کردیم .جنگل پوشیده شده از برف با آن درختان صاف و عریان هیچ شباهتی به جنگلی که در تابستان از آن گذشته بودیم نداشت وقتی که به نظاره درختان روی تپه های دو طرفم پرداختم ، زمان را از یاد بردم وقتی هم به خود آمدم خود را چند متری عقب تر از دوستان یافتم چون وزش باد با آن سمفونی محسور کننده اش درختان را به رقص در آورده بود و واقعآ چقدر سخت است دل کندن از دیدن رقص طبیعت.
همانطور که از مسیر پاکوب پیش رویمان می گذشتیم یاد دوستان و خاطره شب مانی تابستان را هم زنده نگه داشتیم . همراه با مسیر پاکوب شده ای که از قبل در کنار جوی یخ زده قرار داشت باید به سمت چپ تراوس می کردم که آقای قربانی تصمیم گرفت از مسیر دره کار را ادامه دهیم . حدودآ یک ساعت از آغاز حرکتمان می گذشت که هوا کمی رو به خرابی گرفت و با یک توقف به جا ، سریع به پوشیدن بادگیر کردیم و از همانجا به سمت شرق و با عبور از یک شیب تند خود را به یال اصلی و همان پاکوب اصلی قلۀ ( نرو )رساندیم و سنگ بزرگی را که در آنجا بود نشان کردیم تا در برگشت از همانجا به سمت دره سرازیر شده و به پایین برگردیم.
باد وسوز سرما در همان ثانیه اول که به یال اصلی قلۀ (نرُو) رسیدیم ما را غافلگیر کرد که نوید یک برنامه خاطره انگیر را می داد.از یال اصلی گذشتیم و بعد از رد شدن از آخرین بیشه های جنگلی خود را به سنگ بزرگی که بین دو یال قرار داشت رساندیم تا در پناه آن سنگ از باد های سهمگین و سوز سرما در امان بمانیم. به محض رسیدن به سنگ ،کناره های آن را پاکوپ کردیم و زیراندازهایمان را پهن کردیم و خود را به سنگ چسباندیم گویی که آن سنگ را در آغوش گرفته بودیم ، نمی دانم شاید این سنگ بود که آغوشش را باز کرده بود و ما را زیر پَر و بال خود گرفته بود تا از ما در برابر آن بادهای دهشتناک مواظبت کند. کوله ها را باز کردیم تا سفره ای کوچک اما معنوی را پهن کنیم . چقدر این لحظات را دوست دارم ، چون انسانهایی متفاوت با غذا هایی متفاوت اما همگی در سفره ای مشترک می نشینند. سفره ای که پُر از انفاق و گذشت است و هرکسی سعی می کند مقوی ترین غذایی که به همراه دارد را به دیگرهمنوردش بدهد تا او میل کند.
بعد از نیم ساعت حدودآ ساعت 11 دوباره صدای سوت حرکت به گوش رسید. و این بار هم همان انسانهای متفاوت از هم در هدفی مشترک در سفره ای بزرگ تر با هم همپیاله شدن . سفره ، سفره طبیعت خداوند است که برکاتش باد و برف و باران سرما بود.
آقای قربانی در تصمیمی عجیب از رفتن به سمت گوسفندسرا و قله (نرُو) صرف نظر کرد و تصمیم گرفت که خط الرأس زیرین قله های ( نرو ، زرجو، کیجاقلعه ) را تراوس کند و در ساعت 13 مسیر را از هرجایی که هستیم برگردیم . و برای فائق آمدن بر باد جانب احتیاط را بر آن داشت تا با یک طول طناب هفت متری همۀ همنوردان به هم متصل شوند تا خدای نکرده اگر پای همنوردی سُر خورد باد او را به پایین یال نفرستد.
حال دیگر از گوسفندسرا که در سمت راست ما قرار داشت دور و دورتر می شدیم و با تراوس های بلند به دامنۀ زیر قله ( زرجو) نزدیک می شدیم. با متصل شدن به طناب انگار همگی به یک تن واحد تبدیل شده بودیم .دیگر کوهستان هم متوجه حضور ما شده بود برای همین یکی از سربازانش را فراخواند تا به استقبال ما بیاید و باد هم مثل یک سرباز جان برکف خیلی خوب به انجام وظیفه پرداخت. باد واقعآ صدایی وحشتناک داشت صدایی که تا به حال هیچ یک از ما تجربه شنیدنش را نداشتیم .صدای باد به قدری زیاد بود که وقتی طناب متصل به آقای قربانی که در جلوی صف قرار داشت باز شد او همانطور چیزی حدود 15 متر به راه خودش ادامه داد و صدای فریاد های ما را نمی شنید.
بعد از یک ساعت کلنجار رفتن با آن شرایط بالاخره خود را به اولین صخره زیرین قلۀ (زرجو) رساندیم و همانجا در آغوش سنگی پناه گرفتیم و به ترکردن گلویمان و تنظیم نفس های بریدۀ یمان پرداختیم.
ساعت 12 ظهر بود و یک ساعت تا زمان برگشت وقت داشتیم . با یک تراوس بلند به سمت شرق از یال قلۀ (زرجو) سرازیر شدیم و خود را به بالای یال اصلی (کیجا قلعه)رسانیدم .از اینجا باید به طور مستقیم از شیب تند قله بالا می رفتیم که بستگی به همت همگی همنوردان داشت . رضا طالبی هم مثل همیشه برای بالا بردن روحیه دوستان در آن شرایط بد جوی شروع به شوخی کردن کرد و با شعار (بولدوزری قربانی چقدر شُلی قربانی) خنده را بر لب تمامی همنوردان کاشت.
بعد از حدود 45 دقیقه به اولین سنگ زیر قلۀ (کیجا قلعه) رسیدیم و با ذکر صلوات پایان پیشروی اعلام شد. 15دقیقه به گرفتن عکس های یادگاری و خوردن تنقلات پرداختیم و همانطور که برنامه ریزی شده بود ساعت13سوت برگشت را به صدا در آوردم.آقای مسعود ملک به خاطرنداشتن دستکش دردست هایش کمی احساس سرما می کند که من و رضا طالبی هر کدام یک لنگه ازدستکش هایمان رابه اومی دهیم تا اوهم باخاطره ای خوش به سمت پایین حرکت کند.
اشتباه در برگشت
تا عبور از دو یال ( کیجا قلعه و زرجو) بدون هیچ مشکلی همنوردان با برف بازی و سُرخوردن های لذت آور و شوخی کرن های خاطره انگیز به پایین برگشتیم. اما دقیقآ زمانی که به یال اصلی قله (نرُو) رسیدیم اشتباهی از سوی آقای قربانی رخ داد و ایشان بدون توجه به سنگی که قبلآ نشانه گذاری کرده بودیم از کنار آن رد می شود و راهی به بیراه را در پیش می گیرد بعد از گذشتن از سنگ نشانه، وارد همان درۀ ابتدایی مسیرمان می شویم ولی آقای قربانی از دره هم عبور می کند و از یال غربی سمت قله (نرُو) بالا میرد. در اینجا آقای مسعود ملک هم متوجه اشتباه مسیر می شود که از او خواهش می کنم تا زمانی که سرپرست به اشتباه خود پی نبرده و سوالی از ما نکرده سکوت اختیار کند که ایشان هم با بزرگواری سختی مسیر را درمیان درخت های ازگیل و تیغ های آن را قبول می کند و با سُر خوردن های فراوان و عذاب آور در برف خود را به بالای یال می رساند.
وقتی به بالای یال رسیدیم متوجه شدم اکثر همنوردان متوجه اشتباه بودن مسیر شده اند. ولی آقای قربانی همانطور به سمت غرب پیش می رفت ! از همگی دوستان خواستم تا کمی فشرده تر حرکت کنند و خود را به سرپرست گروه آقای قربانی برسانند .وقتی همگی رسیدن آقای قربانی مرا صدا زد و با دست نقطه ای را نشان داد و گفت : مهدی این همان جاده ای نیست که از ماشین پیاده شدیم ؟!؟! با کسب اجازه از اوگفتم : نه ! آقای قربانی ما حدودآ از نیم ساعت قبل مسیر را داریم اشتباه طی می کنیم !!! آقای قربانی متعجبانه به من نگاه کرد و گفت : چطور؟ چرا تا به حال به من نگفتی؟ و برایش توضیح دادم از کنار سنگی که نشان کرده بودیم گذشتیم و حتی درۀ ابتدایی مسیر را هم رد کردیم و عنوان کردم که گوسفند سرای زیر قلۀ (نرُو) در تمامی طول مسیر در سمت راست ما دیده می شد اما حال در سمت چپ قرار دارد!!! و اینکه به خاطر اصل احترام گذاشتن به سرپرست و خدشه دار نشدن اعتبار او در میان دوستان از عنوان کردن این مطلب صرف نظر کرده بودم.
حال آقای قربانی به اشتباه خود پی برده بود و از همان مسیری که یال را بالا آمده بودیم به پایین رفتیم تا به همان درۀ ابتدایی برسیم . بالاخره بعد از یک ساعت سرگردانی به رد پا و پاکوب صبح خود رسیدیم از اینجا به بعد دیگه خیال همگی دوستان راحت شد و باز بعضی از دوستان مشغول برف بازی شدن .اینجا بود که اسیر توطئه رضا و حاج میلاد و حسین شدم ! رضا و حاج میلاد صدایم کردن و گفتند: مهدی چقدر کند حرکت می کنی عجله کن تا خواستم خودم را به آنها برسانم متوجه حضور کسی در پشت سرم شدم وقتی برگشتم حسین واحدی را دیدم که با چشمانی براق و دستانی پُر از برف به سمت من حرکت می کند برای فرار دیگر دیر شده بود فقط فرصت کردم سرم را پایین بگیرم و سنگینی ضربۀ برف را روی سرم تحمل کنم .
حدود ساعت 15 به ماشین ها رسیدم حاج اسدالله خورشیدی و مشتعلی خورشیدی به پیشواز ما آمدن و با ذکر صلوات و با در آغوش کشیدن یکدیگر و خسته نباشی های پی در پی پایان برنامه را رقیم زدیم .
اما این پایان نیست چون صعودی دیگر در راه است.
گزارش از مهدی خوردشیدی پاچی تا بزودی خداحافظ









